عشق عاشق معشوق

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن ; یک امشبی با من بمان با من سحر کن

سلام همکلاسی

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار


 دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم

 

 که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .

 

آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست .

 

من جزومو بهش دادم .بهم گفت : 

 

"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

 *******************

 ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط

 

"داداشي" باشم .

 

من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم .....

 

علتش رو نميدونم .

 

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش

 

 قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش.

 

 نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو

 

 کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم

 

متوجه اون چشمهاي معصومش بود.

 

 آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت

 

 ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد

 

و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط

 

"داداشي" باشم . من عاشقشم ...

 

اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون

 

نميخواد با من بياد"


من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده

 

بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي

 

 مراسمي پارتنر نداشتيم با همديگه باشيم ، درست مثل يه

 

"خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم...

 

 جشن به پايان رسيد .. من

 

پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ،

 

 تمام هوش و حواسم به اون

 

لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو

 

 مي کردم که عشقش متعلق به من باشه

 

، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به

 

من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم "

 

 ، و گونه منو بوسيد .

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم.

 

 عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ...

 

 قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو

 

بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم

 

 که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش

 

رو بگيره. ميخواستم که عشقش

 

متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم

 

 ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد

 

، با همون لباس و کلاه فارغ

 

التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي

 

 شونه من گذاشت و آروم گفت 

 

تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد. 

 

   *******************

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم .

 

 من عاشقشم . اما... من خيلي

 

 خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا

 

، اون دختر حالا داره ازدواج ميکنه ،

 

 من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.

 

 با مرد ديگه اي ازدواج کرد.

 

من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون

 

اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو

 

به من کردو گفت

 

 " تو اومدي ؟ متشکرم"

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه

 

، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . منعاشقشم . اما...

 

 من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم

 

 که دختري که من رو

 

داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ،

 

فقط دوستان دوران تحصيلش دور

 

تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،

 

 دختري که در دوران

 

تحصيل اون رو نوشته، اين چيزي هست که اون نوشته بود :


" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه.

 

 اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم.

 

 من ميخواستم بهش بگم ،

 

ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه.

 

 من عاشقش هستم. اما ....

 

من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من

 

 بگه دوستم داره.

 

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و

 

گريه !

                  *****************


اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ

 

 نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد،

 

 شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:7 PM  توسط غزل  | 

در دنیا چیزی مهمتر از عشقی که موجودات آگاه نسبت به هم احساس میکنند یافت نمی شود حتی

 اگر این عشق هرگز ابراز نشود <تادیوس گولاس>

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 10:27 PM  توسط غزل  | 

دلم از اينکه چرا ديدمت مي سوزه..........


از اينکه فکر مي کردم يه فرشته ي مهربوني.........


!!از اينکه تصميم گرفتم يه بار تو زندگيم" دوست دارم" رو تجربه کنم


از اينکه اينقدر ساده بودم که چشماتو معصوم مي ديدم.......


از اينکه درست وقتي که بايد بدبين باشم باورم نميشد کسي پيدا بشه که

اينقدر بي معرفت باشه...........


از اينکه  خواستمو به تو سپردم ؛ بي خبراز اينکه تو پست ترين آدمي

 بودي که ديده بودم!!......


ولي خواستم عاشقت باشم..............


خواستم خربشم, براي تو باشم , ميخواستم برات بميرم..........


ولي وقتي که به تو احتياج داشتم تو عاشق شدي ...............!!


عاشق یکی دیگه !!!!!!!!!!!.........


درست وقتی که من داشتم برات جون می دادم!!!!.............


وقتی میبینم یکی میتونه اینقدر بی معرفت باشه خفه می شم.......


دیگه نمیدونم چی باید بگم مگه میشه؟؟


ولی بازم تو فکرم همه چی مونده... آخه چرا؟؟مگه میشه؟؟؟؟؟


منی که همیشه سنگ بودم چرا برای تویی که بیشتر از همه بهم بدی

کردی ,نسبت به بدترین آدمی که دیدم , دو رو و بی معرفت ترین شون

 باید !!!!اینجوری بشکنم؟؟؟؟؟؟؟


دلم داره میسوزه.....


چیزی نمونده ازش... دیگه خاکسترش مونده!!!!!....


همه ی این دو رنگیا دلمو میسوزونه........


همه ی این فکراا , خیالااا , سوالاااا که چرا بعضی ها اینقدر نامرد و

 پستن؟؟؟...........!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 8:23 PM  توسط غزل  | 

میدونی چقدر دوستت دارم؟؟!!!

کوچولو بودم فقط بلد بودم ۱۰ تا بشمارم

 یعنی نهایت هر چیز ۱۰ تا بود

از بابا بستنی میخواستیم ۱۰ تا

مامانو ۱۰ تا دوست داشتیم

خلاصه ته دنیا همین ۱۰ تا بود و این ۱۰ تا خیلی قشنگ بود...

ولی حالا نمیدونم ته دنیا چقدره ..

نهایت دوست داشتن چند تاست

اما میخوام بگم دوست دارم

میدونی چقدر؟

اندازه ی همون ۱۰ تای بچگی

که از یه دنیا بیشتره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:59 PM  توسط غزل  | 

پیاده روی طولانی...

اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود..

ساعت هشت صبح..من و اون تنها..

نشسته بود روی نيکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به

آسفالت داغ خيابون..سير نگاش کردم..

هيچ توجهی به دور و برش نداشت..

ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و

 چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود..

يه نقاشی منحصر به فرد..

غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم

 تحت تاثير قرار داده بود..

اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و اون تموم می شد..

ديگه عادت کرده بودم..

ديدن اون  هر روز در همون لحظه برای من حکم يه

عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود..

نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر

 صحبت رو با اون باز کنم

 شايد يه جور ترس از دست دادنش بود..

شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم..

من به همين تماشای ساده راضی بودم..

اون هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با

همون سرو وضع همیشگی

می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست..

نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه..

هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش

 و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم..

حس حضور اون روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ...

آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز..

اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در

 سکوت نياز داشتم..

هفته ها گذشت ..ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود..

مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی

عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود..

خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن

او تموم شب هامو پر کرده

بود..فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه

 به من گوشزد می کردن..

يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون

 روز به ايستگاه نرم..

شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ...

 نمی دونم..

اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم

 کوبيده می شد و مدام انگشتام

شقيقه های داغمو فشارمی داد.نمی تونستم..

دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن

 لباس مناسب و بدون اينکه

حتی کيفم رو بردارم ..دوان دوان از خونه زدم بيرون و

 به سمت ايستگاه رفتم..

از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و

غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت..

من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين

 لحظه از رسيدن به خط پايان

جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به

 نگاه های متعجب و خيره

مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم..

حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم..

کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت..

از خودم و غرورم بدم می اومد...

با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد

 که فردا دوباره تو و اون روی

همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی

 اونو برای چند لحظه برای

خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور

تا شب می تونم اين احساس دلتنگی

 عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم..

بلند شدم و ايستادم..

در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم

هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون..

درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد

 داشتم به خونه برگردم و تا شب

در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم

اسير بشم تصويری مبهم از

پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد..

دقيق که نگاه کردم ديدمش..خودش بود..انگار تمام راه رو دويده بود..

داشت به من نگاه می کرد..

نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود..

زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی

 به خودم اومدم که چشمام درست

 روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود..

دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو

 گرفته بود و لايه ای شبيه اشک

صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود..

نمی دونستم بايد چی بگم ..

که اون سکوت صميمانه و گرم بينمونو شکست و گفت:

- شما هم دير رسيديد؟

و من چی می تونستم بگم؟

- درست مثل شما

و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم...

- مثه اينکه بايد پياده بريم..

و پياده رفتيم ...

و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه.. 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:33 PM  توسط غزل  | 

چقدر خوبه آدم... الکی خوش باشه ...!!!

امروز داشتم فکر میکردم ...؟؟؟!!!

که چقدر خوبه آدم... الکی خوش باشه ...!!!

چقدر خوبه آدم ... بی خیال ... با سوژه های الکی ...

خوش بگذرونه ...!!! یه عالمه خنده ...!!!

یه عالمه حرف...!!!

و بازم خنده ... به همه ی غصه هایی که دورِتو 

 عینه یه حصارِ تنگ گرفته...!!! بخنده...

 به دنیایِ به ظاهر صورتی...!!!

بخنده... به دنیایی که... میگن طعم توت فرنگی میده...!!!

امروز داشتم فکر میکردم ...؟؟؟!!!

به یه چفت چشم سیاه ... یه جفت چشم مهربون.......!!!

تو این دنیای بزرگ ... این دو تا چشم... تنهاچشمهایی بودند..

که باهام حرف میزدند ...!!!

تنها چشمهایی بودند... که یه دنیا... بهم آرامش میدادند...!!!

چشایی که مثه چشمهای هیچ کدومِ آدمای دنیا نیست...!!!

دوتا چشم... به وسعت یه دریا...!!!

اما می ترسم...می ترسم دیگه تو این چشما نگاه کنم...!!!

می ترسم تو این دریا گم بشم ... اونوقت یه بار دیگه برا نجاتم ...

 باید یه عمر...!!!

............................... 

امروز داشتم فکر میکردم...؟؟؟!!!

 که چقدر بده آدم یکی رو بشناسه ... اما مجبور باشه...

نشناستش...!!!

مجبور باشه... تظاهر کنه که نمی بینتش ...!!!

به خدا خیلی سخته ... که آدم دلش سنگی نباشه ...!!!

اما مجبور شه یه جوری رفتار کنه .... که دیگری فکر کنه ...

یه ذره احساس تو دلش نیست ...!!!

امروز داشتم فکر می کردم...؟؟؟!!!

که آدما واسه رنجوندن هم ... و قهر کردن چه

 راحت دلیل پیدا می کنن...!!!

و همیشه ... آخرش اونی که بیشتر از اون یکی طرفشو دوست داره ...!!!

... تو تعجب و ناباوری می مونه...!!!!؟؟؟؟

....................................

هر شب ... موقع خواب دارم فکر می کنم ...؟؟؟!!!

به تو ... به اینکه ... این دل چه معصومانه ...

آروم و بی صدا هواتو میکنه...!!!

حرفام همش حدیث دلتنگیه...!!!

شایدم دلتنیگم یه عادته ...!!!

مهم نیست... بی خیال... تو به دل نگیر...!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 2:11 PM  توسط غزل  | 

دلم برای کودکی ام تنگ شده است!!

دلم برای کودکی ام تنگ شده است

 دلم برای آن خنده های بی ریا وآن نگاههای معصوم تنگ شده است

 

 می خواهم زندگی را ازنگاه یک کودک ببینم،کودکی که شاد و فارغ ازهمه چیزوهمه 

 

 جا زندگی می کند،چون باید زندگی کند وچه زیبا زندگی می کند

 

 بیا کودک شویم با همین قلبهای سیاه وزنگ خورده وبا همین دستهای خالی

 

 بیا دستهایمان را رو به آسمان بلند کنیم ومثل یک کودک درحیاط خلوت دلمان بدویم وشادی

 

 کنیم

 

 بیا درگلدان قلبمان بذر مهربانی وسادگی وبی خیالی را بکاریم،تا هرگزفراموش نکنیم

 

 ما هنوز هم کودکیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 1:0 AM  توسط غزل  | 

کاشکی...

یادمه یه روز بهم گفتی بچه که بودی٬ شب لباسای

  مدرستو میپوشیدی بعد میخوابیدی٬ تا صبح یه ذره بیشتر بخوابی..!!!

  میدونی دوست داشتن ِتو هم مثل یه خواب شیرین بود٬

    ولی تو زود بیدارم کردی! کاش من هم قبل از خواب..... 

ببين منو ديونه وار اسمتو فرياد ميزنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 1:8 AM  توسط غزل  |